اشاره:روز چهارشنبه سالروز بیعت تاریخی همافران با مام (ره) بود همه ساله در این روز مقام معظم رهبری دیداری با همافران سرافراز میهن اسلامیمان دارند تا ضمن دریافت گزارش فعالیت های یک ساله نیروی هوایی ارتش تجدید خاطره ای از آن ایام بهاران داشته باشند، امسال توفیق داشتم به عنوان امداد گر جمعیت هلال احمر در جمع این دلاورمردان باشم، متن زیر حاشیه نگاری ای از این جلسه سراسر شور و احساس است:
روز سه شنبه بود که گوشی تلفن همراه زنگ خورد نگاهی به شماره انداختم پیش شماره 88 بود احتمال دادم از هلال احمر باشد برداشتم و صدای آن طرف خط بدون مقدمه گفت: «فردا ساعت 8 می تونید بیت باشین؟» من هم انگار یکه خورده باشم پرسیدم: «از هلال احمر تماس می گیرید؟» گفت: «بله! فردا می تونید بیاین؟» من هم که از خدا خواسته، گفتم «بله با کمال میل»،گفتن: «باشه اسمتون ثبت شد ممنون.»
دیگه نپرسیدم چه خبر است؟ طبق عادت مألوف می دانستم که چه بدانند و چه ندانند، نمی گویند! ولی از آن جایی که برای مراسم قبلی که دیدار مردم قم با حضرت آقا بود یک روز زودتر رفته بودم بیت! شب هنگام ساعت و روز مراسم سه بار با مسئول امداد منطقه چک کردم بنده خدا کلافه شده بود!
به هر حال برنامه ریزی کردم که سر ساعت درب خیابان آذربایجان باشم ولی صبح که از پنجره نیم نگاهی به بیرون انداختم روکش حریری از برف بر زمین نشسته بود و همین کافی بود تا با دستپاچگی صبحانه را صرف کنم و با عجله کاور سازمان امداد را در کیف بگذارم و راه بیفنم. اما با همه این تلاشها باز هم 15 دقیقه ای از 8 گذشته بود که به درب خیابان فلسطین رسیدم برای رفتن به درب آذربایجان هم دیر شده بود.
همافران با همسانه(یونیفرم) آبی در حال حرکت به سمت درب بودند تازه یادم آمد که امروز نوزدهم بهمن است و دیدار همافران با آقاست. همیشه از حضور افراد متحد الشکل در یک محل لذت می بردم،دیدن دسته های همافران منضبط و شیک پوش نیروی هوایی حال دیگری داشت.
کیفم را داخل دستگاه چک گذاشتم و رفتم تا از طرف دیگر دستگاه بردارم و تحویل سربازان خوش برخورد امانتداری بدهم، اما چند دقیقه گذشت و خبری از کیف نشد، ندایی دادم! پاسخ آمد داخل کیفت باتری داری گفتم بله، مرتبه قبلی هم همکارتان به وجود باتری در کیف اشاره کرده بود مشکلی هست؟گفت بیا از در ماشین باتری ها را تحویل بده. همیشه داخل کیفم دو باتری قلمی و نیم قلمی دارم که اگر لازم شد در دسترس باشند. من را می گویی همین طوری دست پاچه بودم با عجله افزون تر باتری ها را خارج کردم و تحویل دادم، گفت بعد از مراسم بیا بگیر من هم سریع کیف را به امانتداری سپردم و به سمت گیت رفتم.
همافران سرزنده و خوشحال در صف بازرسی ایستاده بودند با نظم خاص خود از در رد می شدند.من تنها لباس شخصی! جمع بودم،نوبتم که رسید سرباز مسئول ایست نگاهی انداخت و با تعجب گفت همافری؟توضیح دادم که نه، از طرف هلال احمر آمدم.
از بازرسی هم گذشتم و به درمانگاه جمعیت رسیدم،خوشبختانه برف باعث شده بود بقیه بچه ها هم دیر برسند و هنوز داخل نرفته بودند همان لحظه ای که رسیدم از بهداری تماس گرفته بودند و در حال تکمل لیست حاضرین بودند اسمم را گفتم و منتظر شدیم تا پزشک بهداری بیاید و همه با هم داخل شوم.
در همین حال گروهی از همافران جوان هم از درب جنوبی محوطه وارد شدند از چهره های بسیار جوانشان می شد حدس زد که از دانشجویان دانشگاه شهید ستاری هستند.
شور و هیجان خاصی در چشمانشان برق می زد، با خودم می گفتم دیدن حبیب دل ها فرصتیست که تنها یک بار در سال نصیبشان می شود، باید هم چنین شوقی داشته باشند.ناخودآگاه یاد اولین سالی که در ضیافت افطاری دانشجویان با رهبری حضور داشتم، افتادم. همان دیداری که حضرت آقا دانشجویان را افسران جوان جنگ نرم نامیدند. یادش به خیر.
دکتر بهداری هم از راه میرسد و آماده رقتن می شویم، با این که مراسم ساعت 10 شروع می شود اما اندکی برای استقرار ما دیر شده. همافران از ساعتی قبل حسینیه را پر کرده اند.
وارد محوطه حسینیه که می شویم، میزبانان در حال پذیرایی از مهمانانند شیرینی محمدی و شیر کاکائو. مزه ی شیرکاکائو خوش طمع بیت از دیدار 13 آبان زیر زبانم مانده. هر چه قدر هم که دیر شده باشد این شیرکاکائو و شیرینی را نمی توان از دست داد. مسئله ای که اینجا هم عیان بود نظم مثال زدنی همافرهاست.برای من که بیشتر با گروه های دانشجویی در بیت بودم(چنین نظمی اعجاب آور است.)
سریع وارد بهداری شدیم و کاور سازمان امداد را با کاور یگان امداد بهداری عوض کردیم. یکی از برانکاردها را باز می کنم و پس از اطمینان از سالم بودن داخل ساک می گذارم و به سمت حسینیه راه می افتیم.
با سربازهای بهداری از زمان مراسم شش شب محرم کمی صمیمی شده ایم. امیرحسین سمت چپ حسنیه جایی را برایمان نگاه داشته گروه سه نفری ما همینجا مستقر می شوند. گروهی از بچه ها سمت راست سالن و گروهی هم انتهای سالن مسقر می شوند.
با اینکه هنوز 75 دقیقه تا شروع مراسم مانده بیشتر از نصف سالن پر شده. چیزی که بیش از هر چیز به چشم می آمد نظم نشستن همافران بود به گونه ای که در همین حالت نشسته هم ستون ها و دسته ها و ردیف ها کاملا مشخص است.
یگان رزم نواز با تمام تجهیزات و وسایل سمت چپ جلوی حسینیه را در اختیار گرفته اند و هر از گاهی صدای تست شیپورهایشان بلند می شود.حدوداً ده، پانزده متری از ما جلوترند، شنیدن سرود مقدس جمهوری اسلامی از همگونی نوای رزم نوازان نهاجا شور دیگری دارد.
تا شروع مراسم هنوز یک ساعتی مانده، بچه ها هم از فرصت استفاده می کنند و گرم صحبت می شوند، امیر قاسمی که از منطقه 16 هلال احمر آمده، قرار است 18 اسفند عازم خدمت سربازی شود برای همین هم از همان ابتدا کنار امیر حسین نشسته و می پرسد چه وسایلی را پیش از اعزام باید آماده کند و چه چیزهایی در دوره آموزشی به کارش می آیند. شنیدن این حرف ها کافیست تا من هم به سربازی فکر کنم، با خودم میگویم چه خوب می شود اگر سربازی ام را در همین بهداری بیت بگذرانم هم فال است و هم تماشا، هر از چندگاهی که دیداری هست آقا را می بینیم و دلمان آرام می گیرد.
در همین فکرها بودم که صدای پر طنینی رشته افکارم را پاره می کند،مرد بلند قامتی با ظاهر جدی به طرفمان می آید،چون نشنسته ایم سردوشی هایش را نمی بیینم ولی از پرچم های روی سینه اش می توان حدس زد از فرماندهان نیروی هوایی باشد، نزدیک می شود با همان صدای پر طنین می پرسد آفایان اینجا چه کار می کنند؟امیر حسین بلند می شود و توضیح می دهد که ما یگان امداد بهداری هستیم و محل پستمان اینجاست. امیر با همان ظاهر جدی و صدایی برادرانه تر می گوید لطفا همان عقب سالن بنشینید تا عکاسان و فیلمبرداران بتوانند راحتتر از همه ی زوایا دیدار را پوشش دهند.
امیر حسین توضیح می دهد که باید با ما فوقش در بهداری بیت هماهنگی شود و به سمت در حرکت می کند و بعد از چند دقیقه با دکتر بر می گردند. قرار می شود کمی عقب تر بنشینیم.
حسینیه تقریباً پر شده است و نظم صفوف ابتدایی تا انتها برقرار است ستون به ستون و ردیف به ردیف، هچنان صدای پرطنین فرمانده به گوش می رسد همچنان دارد بر نظم میدان نظارت می کند و آخرین توصیه ها را به سروان های در اختیارش انجام می دهد.تا با خیالی آسوده به سمت میکروفن حسینیه حرکت کند.
ساعت از نه و نیم گذشته ولی فرصت برای هماهنگی های نهایی وجود دارد امیر با همان صدای راسخ سلامی می کند و خیر مقدم می گوید، حساسیت دیدار به حدی است که ترجیح می دهد همه چیز از صفر تا صد مرور شود:
«ابتدا سرود مقدس جمهوری اسلام نواخته می شود همکاران توجه داشته باشند به حالت خبردار می ایستند دست راست به حالت سلام نظامی و کاملاً کشیده،انگشت وسط روی شقیقه قرار گیرد، دست چپ هم در صاف در راستای پا انگشت وسط روی دوخت شلوار، زیب کت ها تا بالا کشیده شده و سپس به اندازه چهار انگشت پایین آورده شود. دکمه کت ها و پیراهن ها بسته شود.»
بعد نوبت تمرین شعار بود البته این تمرین ها روز قبل انجام شده بود و این محکم کاری به حساب می آمد:
فرمانده، فرمان ده.آماده ایم آماده.
حتی حرکت دستهای مشت شده در زمان شعار هماهنگ بود.
نحوه تکبیر هم را هماهنگ می شود:
الله اکبر /الله اکبر /الله اکبر /خامنه ای رهبر /مرگ بر ضد ولایت فقیه /مرگ بر آمریکا /مرگ بر انگلیس /مرگ بر منافق /مرگ بر اسراییل(با لحن محکمتر)
همه چیز حساب شده بود نیروی هوایی مملکت است با این همه افتخار مگر می شود کاری را حساب نشده بکنند. زمان صلوات را هم مرور می کنند:
«فرمانده محترم نیرو متن سخنرانی را تمام می کنند بعد والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته و سپس می فرمایند صلوات.»
اللهم/صل علی/محمد/و آل/محمد/
از آن صلوات نظامی های با عشق، یادش به خیر دوم دبیرستان که برای درس آمادگی دفاعی رفته بودیم میدان تیر برای اولین بار این لحن صلوات فرستادن را یاد گرفتم.
حالا نوبت یگان رزم نواز است که یک بار نواختن سرود جمهوری اسلامی را تمرین کنند که با هماهنگی خاصی کار را انجام می دهند.سرود زیبایی را نیز آماده کرده ان که بخش هایی از آن را با همنوایی تمرین می کنند.
همه چیز مرتب است و همافران منتظر دیدار فرمانده شان هستند.امیر بار دیگر به عقب حسینیه می آید تا حسن اجرای دستورات را بررسی می کند. ما را که می بیند می گوید:«مگه نگفتم آقایان تشریف ببرند عقب!» ما هم که گرم صحبت در مورد ساعت صفر پریشب بودیم. توجه نکردیم! با صدای بلندتر تکرار کرد «آفایان مگه قرار نشد تشریف ببرند عقب حتماً باید بداخلاق شویم!» امیران نیروی هوایی تهدیداتشان هم برادرانه است. شاید هم حق یا ایشان بود به هر حال حضور ما کمی در آن جا ناهمگون بود زمان نواختن سرود جهوری اسلامی هم نمی توانستیم بلند شویم، که از هر چیزی سخت تر بود.
امیرحسین بلند می شود که توضیح دهد ما هم قبل از آنکه امیر بد اخلاق شود برانکارد را برمیداریم و به عقب سالن می رویم پیش گروه دیگر امدادگران.
صفوف حاضرین مرتب تر می شود و هیجان خاصی بر فضای حسینیه سایه می افکند به نظر می رسد تا دقایقی دیگر حضرت آقا تشریف فرما شوند.به محض حضور رهبری در بالکن حسینیه همه بلند می شوند و فرمانده یگان رزم نواز دستور نواخته شدن سرود ملی را می دهد، همافران در حالت خبر دار قرار دارند و برای ما که در عقب حسینیه هستیم.عکس تاریخی دیدار حضرت امام با همافران تداعی می شود.
بعد از سرود ملی همه می نشینند و یگان رزم نواز به رسم دیداری که با امام خوبان در 19 بهمن 57 داشتند دو سرودی را که آماده کرده اند و در تمرین پیش از مراسم گوشه هایی از آن را شنیده بودیم را شروع می کنند.
و پس از آن فرمانده نیروی هوایی پشت تریبون می رود و از آقا اجازه می گیرد تا گزارشی از فعالیت نیروی هوایی ارتش ارایه کند.پس از پایان گزارش والسلام علیکم و رحمه الله و برکاه و صلوات گفته می شود و حاضران صلوات می فرستند.
حضرت آقا به رسم دیگر دیدارها طیب الله انفسکم می گویند و سخنان خودشان را آغاز می کنند.
اگر بخواهم نقل به مضمون کتم، اولین موضوع مورد اشاره ایشان بحث عبرت گرفتن از واقعه 19 بهمن 1357 برای انجام کار به هنگام است.
مسئله بعدی تأکید بر همت مضاعف است به این گونه که به موفقیت های کنونی و افتخارات گذشته مغرور نشویم توقف نکنیم هنوز خیلی راه باقیست و سرعتمان هم باید از جبهه مقابل بیشتر باشد چرا که به علت غفلت های گذشته کشور ما و سایر کشورهای مسلمان منطقه از پیشرفت ها عقب هستیم. و این در حالیست که آن ها هم بیکار ننشسته اند و در کار و تلاشند.
مسئله دیگر مورد توجه رهبری تأثیر حفانیت حرکت رو به جلوی ملت ایران بر انقلاب ها و تحولات منطقه است که در این زمینه فرمودند: «اینکه بگوییم این حرکت های انقلابی را ما به وجود آوردیم صحیح نیست ولی تأثیر پذیری این حرکت ها از انقلاب اسلامی مردم ایران تردید پذیر نیست و این که ما در سراسر جهان توانسته ایم در طول سه دهه همگامان و همراهانی پیدا کنیم موفقیت مهمیست.»
قسمت دیگر صحبت های آقا، گریزی به وضعیت جوامع غربیست به این صورت که این جوامع از رواج مادی گرایی و رهایی از معنویت و قیود الهی سودی نبردند و نه به عدالت رسیدند نه به رفاه و بنیان خانواده شان هم حفظ نشد و تربیت نسل آینده هم انجام نشد، فقط عده ای سرمایه دار به سودهای مالی کلان دست یافتند، ولی نتوانستند خودشان را خوشبخت کنند و جوامعی که از آنها تقلید کردند هم به این وضعیت دچار شدند.
موضوع دیگر اهمیت مردمی برگزار شدن جشن سالگرد انقلاب است که در این سی سال مردم در بیست و دو بهمن به خیابان ها آمدند و سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی را جشن گرفتند. که همین مردمی بودن جشن انقلاب ویژگی منحصر به فرد انقلاب اسلامی مردم ایران است.
در پایان هم توصیه هایی نمودند برای ارتقای سطح توامندی های نیروهای مسلح و به ویژه نیروی هوایی به گونه ای که انضباط و نظم تشکیلاتی باشد در کنار آن برادری و مهربانی نیز بین رده های مختلف افزایش یابد و تقویت روحیه آمادگی و فداکاری که وجه تمایز ما با جبهه دشمنان است جدی گرفته شود.ایشان فرمودتد:«جوانان ما حاضرند جانشان را کف دست بگیرند و وسط میدان بیایند.» و این روحیه ایمانی باید حفظ شود.
حاضرین در جلسه با شعارهایشان رهبری را بدرقه می کنند و جلسه پایان می یابد. ما موظفیم بایستیم تا آخرین نفرات هم از حسینه خارج شوند و همین فرصتی می شود تا با خلوت شدن سالن به سمت یگان رزم نواز برویم و ازشان آهنگ درخواستی بخواهیم آنها هم با روی گشاده قبول زحمت می کنن آهنگ درخواستی های ما هم متفاوت است از «هوا دل پذیر شد» تا «پت و مت» که با شیپور خوب از آب در می آیند.
کم کم یگان رزم نواز هم وسایلشان را جمع می کنند و از حسینیه خارج می شوند. ما هم برانکارد ها را بر دوش می گیریم و به سمت بهداری حرکت می کنیم کاور یگان امداد بیت را هم تحویل می دهیم و با پزشکان بهداری هم خداحافظی می کنیم راه میفتیم سمت درمانگاه دم در،
بچه ها موبایل هایشان را بر می دارند و من هم می روم کیفم را تحویل بگیرم،باتری ها را هم که در ماشین چک مانده بودند از مسئول ماشین تحویل می گیرم و با بقیه بجه ها می رویم سمت خیابان ولی عصر(عج).
پ.ن:صرفاً جهت اطلاع: مرجع ضمیر های «من» جواد کرمی است .علی نتونست بیاد.
پ.ن2:نمی خواستیم اینقدر طولانی بشه به هر حال ببخشید.
پ.ن3:زاهپیمایی بیست و دو بهمن امسال واقعاً با شکوه بود ما از مترو استاد معین به جمعیت ملحق شدیم، مردم از داخل ایستگاه شعارهاشون رو شروع کرده بودند.اگر توفیق شد 10 ثانیه از فیلمش رو آپلود می کنیم.
پ.ن4:پنج شنبه و جمعه کنکور ارشده!!دعا بفرمایید.
پ.ن5:توضیح ساعت صفر:(کشیک امداد بودیم، ساعت از نیمه شب گذشته بود که از مرکز تماس گرفتند که پاکدشت سیل اومده هر چه سریعتر اعزام شید منطقه! ما هم از همه جا بی خبر همراه مسئولان امداد بدو بدو وسایل را پشت آمبولانس گذاشتیم که سریعتر برسیم پاکدشت! یک عاقلی هم بین ما نبود که بگه پاکدشت رودخانه اش کجا بود که سیل بیاد! خلاصه دو ساعت بعد وسط بیابون های پاکدشت بودیم که فهمیدیم مانور بوده یا به قول ما هلال احمری ها ساعت صفر! البته باید بگم که پاداش شیرینی از طرف سازمان امداد به خاطر آمادگیمون بهمون دادند.)