بیانات ۱۳۹۰/۰۲/۰۴

سیدجلال‌الدین آل‌احمد طالقانی

۱۸ دقیقه مطالعه ۰ بازدید سال ۱۳۹۰

خدمت و خیانت روشن‌فکران شما به خاطرات «کیانورى» و دیگر روساى توده‌اى‌ها که در جمهورى اسلامى گیر افتادند، نگاه کنید! خاطرات این‌ها چاپ شده است؛ از پنجاه سال قبل، شصت سال قبل صحبت مى‌کنند. با آنکه این‌ها شاید همه‌ى حقایق را هم نمى‌خواستند بگو…

مشاهده منبع اصلی

خدمت و خیانت روشن‌فکران
شما به خاطرات «کیانورى» و دیگر روساى توده‌اى‌ها که در جمهورى اسلامى گیر افتادند، نگاه کنید! خاطرات این‌ها چاپ شده است؛ از پنجاه سال قبل، شصت سال قبل صحبت مى‌کنند. با آنکه این‌ها شاید همه‌ى حقایق را هم نمى‌خواستند بگویند، اما کاملًا از گوشه و کنار حرفهایشان مشخّص مى‌شود که آن روز حقیقت حزب توده چه بود. درعین‌حال، باز صادقترین و مخلص‌ترین روشن‌فکران در همین مجموعه جمع شده بودند. یکى از آن‌ها «جلال آل‌احمد» بود که من در این بحث، از حرفهاى او براى شما نقل خواهم کرد. مرحوم جلال آل‌احمد، جزو حزب توده بود. «خلیل ملکى» و دیگران، اوّل در حزب توده بودند.
من یادم نیست که این حرف را از خودش شنیدم، یا دوستى براى من نقل مى‌کرد. سال چهل و هفت ایشان به مشهد آمده بود. در جلسه‌اى که با آن مرحوم بودیم، از این حرفها خیلى گذشت. احتمال مى‌دهم خودم شنیده باشم، احتمال هم مى‌دهم کسى از او شنیده بود و براى من نقل مى‌کرد. مى‌گفت: ما در اتاق‌هاى حزب توده، مرتّب از این اتاق به آن اتاق جلو رفتیم منظورش این بود که مراحل حزبى را طى کردیم و به جایى رسیدیم که دیدیم از پشت دیوار صدا مى‌آید! گفتیم آنجا کجاست؟ گفتند اینجا مسکو است! گفتیم ما نیستیم؛ برگشتیم. یعنى به مجرّد اینکه در سلسله‌مراتب حزبى احساس کردند که این وابسته‌ى به خارج است، گفتند ما دیگر نیستیم. بیرون آمدند و با خلیل ملکى و جماعتى دیگر، نیروى سوم را درست کردند؛ مخلصها آنجا بودند. این دوره، تا حدود دوران «دکتر مصدق» و بعد ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ادامه یافت.
بعد از ۲۸ مرداد، از لحاظ نشان دادن انگیزه‌هاى یک روشن‌فکر در مقابل یک دستگاه فاسد، سکوت عجیبى در فضاى روشن‌فکرى هست. خیلى از کسانى که در دهه‌ى بیست مورد غضب دستگاه‌ قرار گرفته بودند، در دهه‌ى سى به همکاران مطیع دستگاه تبدیل شدند! آل احمد در کتاب «خدمت و خیانت روشن‌فکران»، از همین روشن‌فکرى دهه‌ى سى حرف مى‌زند. آل احمد این کتاب را در سال چهل و سه شروع کرده، که تا سال چهل و هفت ادامه داشت. سال چهل و هفت که آل احمد به مشهد آمد، ما ایشان را دیدیم. به مناسبتى صحبت از این کتاب شد، گفت مدّتى است به کارى مشغولم؛ بعد فهمیدیم که از سال چهل و سه مشغول این کتاب بوده است. او از ما در زمینه‌هاى خاصى مطالبى مى‌خواست، که فکر مى‌کرد ما از آن‌ها اطّلاع داریم. آنجا بود که ما فهمیدیم او این کتاب را مى‌نویسد. این کتاب بعد از فوتش منتشر شد. یعنى کتابى نبود که در رژیم گذشته اجازه‌ى پخش داشته باشد؛ کتابِ صددرصد ممنوعى محسوب مى‌شد و امکان نداشت پخش شود.
البته در اینجا آل احمد مواضع خیلى خوبى را اتّخاذ مى‌کند؛ اما در عین حال شما مى‌بینید که همین آل احمدِ معتقد به مذهب و معتقد به سنّتهاى ایرانى و بومى و شدیداً پایبند به این سنّتها و معتقد به زبان و ادب فارسى و بیگانه از غرب و دشمن غرب‌زدگى، باز در باره‌ى مسائل روشن‌فکرى، در همان فضاى روشن‌فکرى غربى فکر کرده، تأمّل کرده، حرف زده و قضاوت نموده است! اینکه مى‌گویم روشن‌فکرى در ایران بیمار متولّد شد، معنایش همین است. تا هرجا هم ادامه پیدا کرده، بیمارى ادامه پیدا کرده است.
و اما این بیمارى چه بود؛ یعنى کجا بروز مى‌کرد؟ این را از زبان آل احمد براى شما ذکر مى‌کنم. آل احمد در مشخصات روشن‌فکر مى‌گوید: یک مشخصات، مشخصات عوامانه‌ى روشن‌فکر است. او مى‌گوید معناى «عوامانه» این نیست که عوام، روشن‌فکر را این‌گونه تصوّر مى‌کنند؛ بلکه خود روشن‌فکر هم گاهى همین‌طور فکر مى‌کند. این خصوصیات سه‌تاست: اوّل، مخالفت با مذهب و دین یعنى روشن‌فکر لزوماً بایستى با دین مخالف باشد! دوم، علاقه‌مندى به سنن غربى و اروپارفتگى و این‌طور چیزها؛ سوم هم درس‌خواندگى. این دیگر برداشتهاى عامیانه از روشن‌فکرى است؛ ممیّزات روشن‌فکر این است. یعنى اگر کسى متدیّن شد، چنانچه علّامه‌ى دهر باشد، اوّلْ هنرمند باشد، بزرگترین فیلسوف باشد؛ روشن‌فکر نیست! بعد مى‌گوید این سه خصوصیتى که برداشت عامیانه و خصوصیات عامیانه‌ى روشن‌فکرى است، در حقیقت ساده‌شده‌ى دو خصوصیت دیگرى است که با زبان عالمانه یا زبان روشن‌فکرى مى‌شود آن‌ها را بیان کرد. یکى از آن دو خصوصیت، عبارت است از بى‌اعتنایى به سنّتهاى بومى و فرهنگ خودى که این دیگر بحث عوامانه نیست؛ این حتمى است دیگرى، اعتقاد به جهان‌بینى علمى، رابطه‌ى علمى، دانش و قضا و قدرى نبودن این‌ها؛ مثالهایى هم مى‌زند.
این در حالى است که در معناى روشن‌فکرىِ ساخته و پرداخته‌ى فرنگ که این‌ها آن را از فرنگ گرفتند و آوردند به‌هیچ‌وجه این مفهوم و این خط و جهت و این معنا نیست! یعنى چرا باید یک روشن‌فکر حتماً به سنّتهاى بومیش بى‌اعتنا باشد؛ علت چیست؟ روشن‌فکرى، عبارت است از آن حرکتى، شغلى، کار و وضعى که با فعّالیت فکر سروکار دارد. روشن‌فکر، کسى است که بیشتر با مغز خودش کار مى‌کند، تا با بازویش؛ با اعصاب خودش کار مى‌کند، تا با عضلاتش؛ این روشن‌فکر است. لذا در طبقات روشن‌فکرى که سپس در فصلهاى بعدى کتابش ذکر مى‌کند، از شاعر و نویسنده و متفکّر و امثال این‌ها شروع مى‌کند، تا به استاد دانشگاه و دانشجو و دبیر و معلم و روزنامه‌نگار که آخرین آن‌ها روزنامه‌نگار و خبرنگار است مى‌رسد.
چرا باید کسى که با تفکر خودش کار مى‌کند، لزوماً به سنّتهاى زادگاه و کشور و میهن و تاریخ خودش بیگانه باشد، حتّى با آن‌ها دشمن باشد، یا بایستى با مذهب مخالف باشد؟ پاسخ این سوال در خلال حرفهاى خود این مرحوم، یا بعضى حرفهاى دیگرى که در این زمینه‌ها زده شده، به دست مى‌آید. علّت این است که آن روزى که مقوله‌ى روشن‌فکرى مقوله‌ى «انتلکتوئل» اوّل بار در فرانسه به وجود آمد، اوقاتى بود که ملت فرانسه و اروپا از قرون وسطى خارج شده بودند؛ مذهب کلیسایىِ سیاهِ خشنِ خرافىِ مسیحیّت را پشت سر انداخته و طرد کرده بودند. دانشمند را مى‌کُشد، مکتشف و مخترع را محاکمه مى‌کند، تبعید مى‌کند، نابود مى‌کند، کتاب علمى را از بین مى‌برد. این بدیهى است که یک عدّه انسانهاى فرزانه پیدا شوند و آن مذهبى که این خصوصیت را داشت و از خرافات و حرفهایى که هیچ انسان خردپسندى آن را قبول نمى‌کند، پُر بود، به کنارى بیندازند و به کارهاى جدید رو بیاورند و دائرهالمعارفِ جدیدِ فرانسه را بنویسند و کارهاى بزرگ علمى را شروع کنند. بدیهى است که این‌ها طبیعت کارشان پشت کردن به آن مذهب بود. آن وقت روشن‌فکر مقلّد ایرانى در دوره‌ى قاجار، که اوّل بار مقوله‌ى «انتلکتوئل» را وارد کشور کرد و اسم منوّرالفکر به آن داد و بعد به «روشن‌فکر» با همان خصوصیت ضدّ مذهبش تبدیل شد، آن را در مقابل اسلام آورد؛ اسلامى که منطقى‌ترین تفکّرات، روشن‌ترین معارف، محکم‌ترین استدلالها و شفّافترین اخلاقیات را داشت؛ اسلامى که همان وقت در ایران همان کارى را مى‌کرد که روشن‌فکران غربى مى‌خواستند در غرب انجام دهند! یعنى در برهه‌اى از دوران استعمار، روشن‌فکران غربى، با مردم مناطق استعمارزده‌ى غرب هم‌صدا شدند. مثلًا اگر کشور اسپانیا، کوبا را استعمار کرده بود و ثروت آنجا شکر کوبا را در اختیار گرفته بود، «ژان پل سارتر» فرانسوى از مردم کوبا و از «فیدل کاسترو» و از «چه‌گوارا»، علیه دولت استعمارى فرانسه دفاع مى‌کرد و کتاب مى‌نوشت: «جنگ شکر در کوبا». [...]

آل احمد در همین کتاب «خدمت و خیانت روشنفکران» مى‌‌‌‌‌‌گوید: روشنفکران ایرانى ما - به نظرم چنین تعبیرى دارد - دست خودشان را با خون پانزده خرداد شستند! یعنى لب تر نکردند! همین روشنفکران معروف؛ همینهایى که شعر مى‌‌‌‌‌‌گفتند، قصّه مى‌‌‌‌‌‌نوشتند، مقاله مى‌‌‌‌‌‌نوشتند، تحلیل سیاسى مى‌‌‌‌‌‌کردند؛ همینهایى که داعیه‌‌‌‌‌‌ى رهبرى مردم را داشتند؛ همینهایى که عقیده داشتند در هر قضیه از قضایاى اجتماعى، وقتى آنها در یک روزنامه یا یک مقاله اظهارنظرى مى‌‌‌‌‌‌کنند، همه باید قبول کنند، اینها سکوت کردند! این قدر اینها از متن مردم دور بودند و این دورى همچنان ادامه پیدا کرد.

گاهى نشانه‌‌‌‌‌‌هاى خیلى کوچکى از آنها پیدا مى‌‌‌‌‌‌شد؛ اما وقتى که دستگاه یک تشر مى‌‌‌‌‌‌زد، برمى‌‌‌‌‌‌گشتند مى‌‌‌‌‌‌رفتند! یکى از نمونه‌‌‌‌‌‌هاى جالبش، آدم معروفى بود که چند سالى است فوت شده است - حالا نمى‌‌‌‌‌‌خواهم اسمش را بیاورم؛ کتابش را مى‌‌‌‌‌‌گویم؛ هر کس فهمید، که فهمید - این شخص، قبل از انقلاب نمایشنامه‌‌‌‌‌‌اى به نام: «آ باکلاه، آ بى‌‌‌‌‌‌کلاه» نوشته بود. آن وقتها ما این نمایشنامه را خواندیم. او نقش روشنفکر را در این نمایشنامه مشخّص کرده بود. در آن بیان سمبلیک، منظور از «آ بى‌‌‌‌‌‌کلاه» انگلیسیها بودند و منظور از «آ باکلاه» امریکاییها! در پرده‌‌‌‌‌‌ى اوّل، نمایشنامه نشان‌‌‌‌‌‌دهنده‌‌‌‌‌‌ى دوره‌‌‌‌‌‌ى نفوذ انگلیسیها بود و در پرده‌‌‌‌‌‌ى دوم، نشان‌‌‌‌‌‌دهنده‌‌‌‌‌‌ى دوره‌‌‌‌‌‌ى نفوذ امریکاییها و در هر دو دوره، قشرهاى مردم به حسب موقعیت خودشان، حرکت و تلاش دارند؛ اما روشنفکر - که در آن نمایشنامه «آقاى بالاى ایوان» نام دارد - به‌‌‌‌‌‌کل برکنار مى‌‌‌‌‌‌ماند! مى‌‌‌‌‌‌بیند، احیاناً کلمه‌‌‌‌‌‌اى هم مى‌‌‌‌‌‌گوید، اما مطلقاً خطر نمى‌‌‌‌‌‌کند و وارد نمى‌‌‌‌‌‌شود. این نمایشنامه را آن آقا نوشت. من همان وقت در مشهد بعد از نماز براى دانشجویان و جوانان صحبت مى‌‌‌‌‌‌کردم؛ این کتاب به دست ما رسید، من گفتم که خود این آقاى نویسنده‌‌‌‌‌‌ى کتاب هم، همان «آقاى بالاى ایوان» است! در حقیقت خودش را تصویر و توصیف کرده است؛ به‌‌‌‌‌‌کلّى برکنار!

بنابراین، بدترین کارى که ممکن بود یک مجموعه‌‌‌‌‌‌ى روشنفکرى در ایران بکند، کارهایى بود که روشنفکران ما در دوره‌‌‌‌‌‌ى پانزده ساله‌‌‌‌‌‌ى نهضت اسلامى انجام دادند؛ به‌‌‌‌‌‌کل کنار رفتند! نتیجه هم معلوم شد: مردم مطلقاً از آنها بریدند. البته تا حدودى، تعداد خیلى معدودى وسط میدان بودند. از جمله خود مرحوم آل احمد بود. حتّى شاگردان و دوستان و علاقه‌‌‌‌‌‌مندانش وارد این میدان نشدند؛ خیلى دورادور حرکتى کردند. [...]

البته روشنفکر جماعت وقتى بخواهند در این زمینه‌‌‌‌‌‌ها حرف بزنند، مى‌‌‌‌‌‌توانند بنشینند ببافند، حرف بزنند، که آقا نمى‌‌‌‌‌‌شود، روشنفکرى با دین نمى‌‌‌‌‌‌سازد؛ دین اگر به کشورى آمد، همه چیز را تحت‌‌‌‌‌‌الشّعاع قرار مى‌‌‌‌‌‌دهد؛ کمااین‌‌‌‌‌‌که متأسّفانه در یک پاورقى، مرحوم آل احمد هم یک جمله‌‌‌‌‌‌ى این‌‌‌‌‌‌طورى دارد، که خطاى تاریخى است. به نظر من، ایشان در این‌‌‌‌‌‌جا دچار خطاى تاریخى شده است.

مى‌‌‌‌‌‌گوید در زمان صفویه، چون دین، منشیگرى، ادیبى و دبیرى، در کنار دستگاههاى حکومتى قرار گرفت - یعنى مثلاً میرداماد رفت کنار شاه عباس نشست - لذا در آن زمان، فرهنگ و ادب و فلسفه و هنر تنزّل کرد! این اشتباه است. مثل دوره‌‌‌‌‌‌ى صفویه، دوره‌‌‌‌‌‌اى در طول ادبیّات نیست. مرحوم آل احمد اهل شعر نبوده؛ به نظر من از روى بى‌‌‌‌‌‌اطّلاعى اظهارنظر کرده است. شعراى مخالف سبک هندى، حرف معروف غلطى را در دهنها انداختند. سبک هندى در دوره‌‌‌‌‌‌ى صفویه رایج شد و تا دوره‌‌‌‌‌‌ى زندیه و اوایل قاجاریه هم ادامه داشت؛ بعد گروه دیگرى پدید آمدند، که به آنها به اصطلاح متجدّدان و انجمن ادبى اصفهان مى‌‌‌‌‌‌گفتند. اینها با سبک هندى خیلى مخالف بودند. البته شعرهایشان هرگز به پایه‌‌‌‌‌‌ى شعراى سبک هندى هم نمى‌‌‌‌‌‌رسد - فاصله خیلى زیاد است - لیکن مخالف بودند. از آن زمان ترویج شد که دوره‌‌‌‌‌‌ى صفویه، دوره‌‌‌‌‌‌ى انحطاط شعر است! نه؛ شاعر بزرگى مثل صائب، متعلّق به دوران صفویه است. شعرایى مثل کلیم، مثل عرفى، مثل طالب آملى، متعلّق به دوران صفویه‌‌‌‌‌‌اند. شعرایى که در همه‌‌‌‌‌‌ى طول تاریخ شعر، ما نظیرشان را کم داریم، در دوره‌‌‌‌‌‌ى صفویه بوده‌‌‌‌‌‌اند. نصرآبادى در «تذکره‌‌‌‌‌‌ى نصرآبادى»، در زمان خودش در اصفهان، نزدیک به هزار شاعر را اسم مى‌‌‌‌‌‌آورد و شرح حالشان را مى‌‌‌‌‌‌نویسد. شهرى مثل شهر اصفهان با هزار شاعر! البته شعراى خوب، نه شاعر جفنگ‌‌‌‌‌‌گو! شعرهایشان هست، تذکره‌‌‌‌‌‌ى نصرآبادى هم موجود است. ما کِى و کجا چنین چیزى داشتیم؟ | بیانات در جمع دانشجویان دانشگاه تهران ۱۳۷۷/۲/۲۲

قلمت را نفروش
 شما می‌دانید که در دنیای اسلام، پول‌های زیادی خرج شد. در طول این سال‌ها، از طرف دستگاه استکبار، برای خریدن نخبگان اقداماتی انجام شد؛ نخبگانی که اگر چه از لحاظ علمی یا سیاسی نخبه بودند؛ اما ارزش درونی‌شان، خیلی پایین بود و خیلی راحت خریده شدند؛ قلم‌ها و زبان‌هایشان را فروختند، حتی فکرها و وجودشان را فروختند؛ این از زمان‌های خیلی قدیم شروع شد؛ یعنی از قدیمِ در دوران معاصر؛ از زمانی که روشنفکری غربی در این کشور به وجود آمد - که من یک وقتی گفتم روشنفکری در کشور ما بیمار متولد شد -. از آن روز اینها سراغ این نخبه‌ها رفتند و با پول تطمیع‌شان کردند. اینها هم حقیر، ضعیف و اسیر بودند و تن دادند و خودشان را به پول فروختند. چهل سال قبل از این، مرحوم آل‌احمد می‌نویسد: «اگر می‌فروشی، همان به که بازوی خود را؛ اما قلم خود را هرگز.» این را آل‌احمد در دهه‌ی چهل، در یکی از کتاب‌هایش نوشته است. انسان بازو و تنش را بفروشد؛ اما قلمش را - یعنی جان و فکرش را - نفروشد. اما آنها فروختند و دیگران هم خریدند؛ نخبگان را گرفتند. لذا حرکت‌های عمومی مردمی در بسیاری از جاها، نه فقط از سوی نخبگان همراهی نشد.| بیانات در دیدار دانشجویان و اساتید دانشگاه امام صادق(ع) ۱۳۸۴/۱۰/۲۹

اگر جلال چند سال دیگر می‌ماند
بنام خدا. با تشکر از انتشارات رواق ـ اولاً بخاطر احیاء نام جلال آل‌احمد و از غربت در آوردن کسی که روزی جریان روشنفکری اصیل و مردمی را از غربت درآورد؛ و ثانیاً بخاطر نظرخواهی از من که بهترین سال‌های جوانیم با محبت و ارادت به آن جلال آل قلم گذشته است. پاسخ کوتاه خود به هر یک از سوالات طرح شده را تقدیم می‌کنم:

۱ـ دقیقاً یادم نیست که کدام مقاله یا کتاب مرا با آل‌احمد آشنا کرد. دو کتاب «غربزدگی و دست‌های آلوده» جزو قدیمی‌ترین کتاب‌هایی است که از او دیده و داشته‌ام. اما آشنایی بیشتر من بوسیله و برکت مقاله «ولایت اسرائیل» شد که گله و اعتراض من و خیلی از جوان‌های امیدوار آن روزگار را برانگیخت. آمدم تهران (البته نه اختصاصاً برای این کار) تلفنی با او تماس گرفتم. و مریدانه اعتراض کردم. با اینکه جواب درستی نداد از ارادتم به او چیزی کم نشد. این دیدار تلفنی برای من بسیار خاطره‌انگیز است. در حرف‌هایی که رد و بدل شده هوشمندی، حاضر جوابی، صفا و دردمندی که آن روز در قلّه‌ی «ادبیات مقاومت» قرار داشت، موج می‌زد.

۲ـ جلال قصه‌نویس است (اگر این را شامل نمایشنامه‌نویسی هم بدانید) مقاله‌نویسی کار دوّم او است. البته محقّق و عنصر سیاسی هم هست. اما در رابطه با مذهب؛ در روزگاری که من او را شناختم به هیچ‌وجه ضد مذهب نبود، بماند که گرایش هم به مذهب داشت. بلکه از اسلام و بعضی از نمودارهای برجسته‌ی آن به‌عنوان سنت‌های عمیق و اصیل جامعه‌اش، دفاع هم می‌کرد. اگرچه به اسلام به چشم ایدئولوژی که باید در راه تحقق آن مبارزه کرد، نمی‌نگریست. اما هیچ ایدئولوژی و مکتب فلسفی شناخته‌شده‌‌ای را هم به این صورت جایگزین آن نمی‌کرد. تربیت مذهبی عمیق خانوادگی‌اش موجب شده بود که اسلام را ــ اگرچه به‌صورت یک باور کلی و مجرد ــ همیشه حفظ کند و نیز تحت تأثیر اخلاق مذهبی باقی بماند. حوادث شگفت‌انگیز سال‌های ۴۱ و ۴۲ او را به موضع جانبدارانه‌تری نسبت به اسلام کشانیده بود. و این همان چیزی است که بسیاری از دوستان نزدیکش نه آن روز و نه پس از آن، تحمّل نمی‌کردند و حتی به رو نمی‌آوردند! اما توده‌‌ای بودن یا نبودنش؛ البته روزی توده‌ای بود. روزی ضد توده‌ای بود. و روزی هم نه این بود و [نه] آن. بخش مهمی از شخصیت جلال و جلالت قدر او همین عبور از گردنه‌ها و فراز و نشیب‌ها و متوقّف نماندن او در هیچکدام از آنها بود. کاش چند صباح دیگر هم می‌ماند و قله‌های بلندتر را هم تجربه می‌کرد.

۳ـ غربزدگی را من در حوالی ۴۲ خوانده‌ام. تاریخ انتشار آن را به یاد ندارم.

۴ـ اگر هر کس را در حال تکامل شخصیت فکری‌اش بدانیم و شخصیت حقیقی او را آن چیزی بدانیم که در آخرین مراحل این تکامل بدان رسیده است، باید گفت «در خدمت و خیانت روشنفکران» نشان دهنده و معیّن کننده‌ی شخصیت حقیقی آل‌احمد است. در نظر من، آل‌احمد، شاخصه‌ی یک جریان در محیط تفکر اجتماعی ایران است. تعریف این جریان، کار مشکل و محتاج تفصیل است. امّا در یک کلمه می‌شود آن را «توبه‌ی روشنفکری» نامید. با همه‌ی بار مفهوم مذهبی و اسلامی که در کلمه «توبه» هست.

جریان روشنفکری ایران که حدوداً صد سال عمر دارد با برخورداری از فضل «آل‌احمد» توانست خود را از خطای کج‌فهمی، عصیان، جلافت و کوته‌بینی برهاند و توبه کند: هم از بدفهمی‌ها و تشخیص‌های غلطش و هم از بددلی‌ها و بدرفتاری‌هایش. آل‌احمد، نقطه‌ی شروع «فصل توبه» بود. و کتاب «خدمت و ...» پس از غربزدگی، نشانه و دلیل رستگاری تائبانه. البته این کتاب را نمی‌شود نوشته‌ی سال ۴۳ دانست. به گمان من، واردات و تجربیات روز به روز آل‌احمد، کتاب را کامل می‌کرده است. در سال ۴۷ که او را در مشهد زیارت کردم؛ سعی او در جمع‌آوری مواردی که «کتاب را کامل خواهد کرد» مشاهده کردم. خود او هم همین را می‌گفت. البته جزوه‌‌ای که بعدها به نام «روشنفکران» درآمد، با دو سه قصه از خود جلال و یکی دو افاده از زید و عمرو، به نظر من تحریف عمل و اندیشه‌ی آل‌احمد بود. خانواده آل‌احمد حتی در «نظام نوین اسلامی» هم، تاکنون موفق نشده‌اند ناشر قاچاقچی آن کتاب را در محاکم قضایی اسلامی محکوم یا تنبیه کنند. این کتاب مجمع‌الحکایات نبود که مقداری از آن را گلچین کنند و به بازار بفرستند. اثر یک نویسنده‌ی متفکر، یک «کل» منسجم است که هر قسمتش را بزنی، دیگر آن نخواهد بود. حالا چه انگیزه‌‌ای بود و چه استفاده‌‌ای از نام و آبروی جلال می‌خواستند ببرند بماند. ولی به هر صورت گل به دست گلفروشان رنگ بیماران گرفت...

۵ ـ به نظر من سهم جلال بسیار قابل ملاحظه و مهم است. یک نهضت انقلابی از «فهمیدن» و «شناختن» شروع می‌شود. روشنفکر درست آن کسی است که در جامعه‌ی جاهلی، آگاهی‌های لازم را به مردم می‌دهد و آنان را به راهی‌نو می‌کشاند. و اگر حرکتی در جامعه آغاز شده است؛ با طرح آن آگاهی‌ها، بدان عمق می‌بخشد. برای این کار، لازم است روشنفکر اولاً جامعه‌ی خود را بشناسد و ناآگاهی او را دقیقاً بداند. ثانیاً آن «راه نو» را درست بفهمد و بدان اعتقادی راسخ داشته باشد، ثالثاً خطر کند و از پیشامدها نهراسد. در این صورت است که می‌شود: العلماء ورثه الانبیاء. آل‌احمد، آن اولی را به تمام و کمال داشت (یعنی در فصل آخر و اصلی عمرش). از دوّم و سوّم هم بی‌بهره نبود. وجود چنین کسی برای یک ملّت که به سوی انقلابی تمام‌عیار پیش می‌رود، نعمت بزرگی است. و آل‌احمد به راستی نعمت بزرگی بود. حداقل، یک نسل را او آگاهی داده است. و این برای یک انقلاب، کم نیست.

۶ ـ این شایعه (باید دید کجا شایع است. من آن را از شما می‌شنوم و قبلاً هرگز نشنیده بودم.) باید محصول ارادت به شریعتی باشد و نه چیز دیگر. البته حرف فی حد نفسه، غلط و حاکی از عدم شناخت است. آل‌احمد کسی نبود که بنشیند و مسلمانش کنند. برای مسلمانی او همان چیزهایی لازم بود که شریعتی را مسلمان کرده بود. و ای کاش آل‌احمد چند سال دیگر هم می‌ماند.

۷ـ آن روز هر پدیده‌ی ناپسندی را به شاه ملعون نسبت می‌دادیم. درست هم بود. امّا از اینکه آل‌احمد را چیز‌خور کرده باشند، من اطلاعی ندارم، یا از خانم دانشور بپرسید یا از طبیب خانوادگی.

۸ ـ مسکوت ماندن جلال، تقصیر شماست ـ شمایی که او را می‌شناسید و نسبت به او انگیزه دارید. از طرفی مطهری و طالقانی و شریعتی در این انقلاب، حکم پرچم را داشتند. همیشه بودند. تا آخر بودند. چشم و دل «مردم» (و نه خواص) از آنها پر است. و این همیشه بودن و با مردم بودن، چیز کمی نیست. اگر جلال هم چند سال دیگر می‌ماند ... افسوس. |پاسخ به سوالات انتشارات رواق در سال ۵۸

زبانی وسیع‌تر از عربی
 فارسى صحیح، زبان شیرین و پُروسعتى است. الان زبان ما، از زبان عربى وسیعتر است. البته زبان درى اصلى که ما تا امروز بر آن اساس حرکت کرده‌‌‌‌‌‌ایم، از عربى وسیعتر نیست؛ لیکن امروز هرچه که در زبان ماست - تقریباً شصت‌‌‌‌‌‌درصد زبان ماست و چهل درصد از عربى لغت آورده‌‌‌‌‌‌ایم - متعلق به ماست و به قول مرحوم آل احمد، زبانى که من با آن حرف مى‌‌‌‌‌‌زنم، زبان من است. مثلاً بگوییم «حرف»، عربى است و آن را تلفظ نکنیم! نه، این‌‌‌‌‌‌طور نیست. «حرف»، فارسى است و ما با هم حرف مى‌‌‌‌‌‌زنیم.| بیانات در دیدار با مدیران و مسوولان بخشهاى خبرى صدا و سیما ۱۳۶۹/۱۲/۲۱

به آل احمد برای کلمات عربی اعتراض می‌کردند
 من از آن آدمهایى نیستم که معتقد باشم چون کلمه عربى است، باید آن را کنار گذاشت؛ نه، کلمه عربى است، اما به قول مرحوم آل احمد جزو زبان من است. او مى‌‌‌‌‌‌گفت، به من اعتراض مى‌‌‌‌‌‌کنند که چرا کلمات عربى به کار مى‌‌‌‌‌‌برى؟ در پاسخ مى‌‌‌‌‌‌گفت که این جزو زبان من است؛ عربى نیست، بیگانه نیست؛ حالا اصلش متعلق به هرجا باشد. من آن اعتقاد را ندارم؛ اما چرا زبان ما با این سعه‌‌‌‌‌‌ى عظیم و با این گسترش فراوان - که بلاشک از این جهت، از زبان عربى بازتر و پُرکشش‌‌‌‌‌‌تر است و ترکیب‌‌‌‌‌‌پذیرى خوبى دارد - بایستى در یک کلمه گیر کند؟ به‌‌‌‌‌‌هرحال، ما معادل فارسى «ملت» را هم نداریم؛ چاره‌‌‌‌‌‌یى نداریم؛ بایستى کلمه‌‌‌‌‌‌ى «ملت» را بگذاریم.| بیانات در دیدار با اعضاى شوراى عالى ویرایش زبان فارسى در صدا و سیما ۱۳۷۰/۹/۱۸

رادیو از زبان جلال
من خیلی از اوقات همراه خودم رادیو می‌برم؛ مثلاً صبحها که برای قدم زدن یا ورزش کردن به گوشه‌یی از این شهر می‌روم، این رادیو هم همراهم هست؛ از هیچ چیز دیگر نمی‌شود این‌طور استفاده کرد؛ از قبیل من هزاران نفر هستند. به قول مرحوم آل‌احمد که می‌گفت آن کشاورز ما هم به شاخ گاوش یک ترانزیستور آویزان کرده است! بنابراین، رادیو خیلی حساس است.| بیانات در دیدار اعضای گروه اجتماعی صدای جمهوری اسلامی ایران ۱۳۷۰/۱۱/۲۹

سفرنامه‌ی جلال
در تاریخ مدون کشور عراق، در تاریخ مدون کشور سوریه، در تاریخ مدون کشور افغانستان، بخصوص در تاریخ مدون این جمهوریهای شوروی سابق، آن‌قدر حقایق حذف شده، آن‌قدر حقایق جعل شده، که انسان تعجب می‌کند. این سفرنامه‌ی «آل‌احمد»[سفر روس] را که مربوط به جمهوریهای شوروی سابق است و اخیراً چاپ شده است، لابد خوانده‌اید. شما نگاه کنید ببینید در این تاجیکستان و قزاقستان و آذربایجان شوروی و سایر جاها، چه چیزهایی جعل کردند. کسانی را بر می‌کشند و شخصیتهای دروغینی را بالا می‌آورند که هیچ نیستند؛ برای این‌که از اینها استفاده‌ی تاریخی بکنند.| بیانات در دیدار اعضای گروه تاریخ صدای جمهوری اسلامی ایران ۱۳۷۰/۱۱/۸
 

اسناد مرتبط
بیانات

دیدار آزادگان سرافراز

حضرت آیت الله خامنه اى رهبر معظم انقلاب اسلامى و فرمانده کل قوا امروز همزمان با عید سعید قربان، آزادگان سرافرازى را که در روزهاى اخیر، از بن

بیانات

توطئه خطرناک برخی قدرتها برای ایجاد اختلافات قومی و مذهبی در کشورهای اسلامی

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر انقلاب اسلامی در دیدار آقای بودیانو معاون رئیس جمهور اندونزی و هیأت همراه، با اشاره به آرمانهای اصلی جنبش عدم تع

بیانات

دیدار ائمه جمعه سراسر کشور

حضرت آیت الله خامنه اى رهبر معظم انقلاب اسلامى امروز در دیدار ائمه جمعه سراسر کشور با ایشان که در حسینیه امام خمینى (رض) انجام شد، طى سخنان

بیانات

تاکید رهبر معظم انقلاب بر وحدت کشورهای دوست به منظور افزایش قدرت و تامین منافع ملی در دیدار رئیس جمهور سریلانکا

رهبر انقلاب اسلامی عصر امروز(جمعه) در دیدار رئیس جمهور سریلانکا، وحدت کشورهای دوست را موجب تقویت جایگاه، افزایش قدرت و تأمین منافع ملی آنها

بیانات

نامه محبت آمیز نوجوان کرجی و پاسخ مقام معظم رهبری

سلام آقاجون، خوش آمدی به شهرمان من محمد صابر هستم؛ فرزند 12 ساله‌ی فرزند سردار جهادگر شهید، حاج محمد حسن ناصر بخت، آقا نمی‌دانید چه‌قدر منتظ

بیانات

رهبر معظم انقلاب بر تقویت همکاریهای اقتصادی، علمی و فرهنگی تاکید کردند

حضرت آیت الله خامنه ای صبح امروز (شنبه) در دیدار آقای تساخیاگین البگدورج رئیس جمهور مغولستان، به اشتراکات تاریخی و فرهنگی ایران و مغولستان ا

این صفحه در پایگاه دانش گفتگو با میراث فکری رهبر شهید ذخیره شده است.
منبع اصلی: مشاهده