دل را به قرار دیگر اندازیمش
خاکستر را به آذر اندازیمش
آن طرح نویی که در سر حافظ بود
ما آمدهایم تا در اندازیمش
از مشرق جان رسیدی، در دست پیمانه دل
یک شهر شیدای چشمت، امّا تو دیوانه دل
چون گردبادی تو را عشق گردید و در خود نهان کرد
گنجینه سرّ او شد ناگاه ویرانه دل
آنگاه با او رسیدی، ناگاه در او شکفتی
شد عقل بیگانه تو، شد عشق همخانه دل
پا بیشکیب رسیدن، پر بیقرار پریدن
در حسرت سر نهادن یک لحظه بر شانه دل
یک عمر پیچیدی از درد، یک دم شکایت نکردی
افشاند رنگ حقیقت داغت بر افسانه دل
حالا که شاد و شکوفا رفتی از این خانه بی ما
حالا که از پیله رَستی بر بال پروانه دل
از ما سلامی به خورشید، از ما سلامی به باران
یادی کن از ما در آن بزم، در بزم مستانه دل