تمام غصّه ما بال و پر نداشتن است
ز رمز و راز پریدن، خبر نداشتن است
در این قفس متولّد شدیم و میمیرم
طبیعت قفس عمر، در نداشتن است
چگونه لاله دلش خون نباشد از غم عشق؟
که شرط داغ ندیدن، جگر نداشتن است
طبیبِ حاذقِ بیمارِ زندگی، مرگ است
علاج درد سر عمر، سر نداشتن است
فقط نصیب شهیدانِ سرسپرده توست
سعادتی که سزای سپر نداشتن است