یک لحظه خواست روی زمین خم شود، نشد
میخواست مثل حضرت آدم شود، نشد
کوشید خوابهای قشنگی که دیده بود
در خاطرش دوباره جهنم شود، نشد
باران گرفته بود به سرعت دوید تا
چیزی برای گریه فراهم شود، نشد
بارید تا شکستن این بغضهای شور
بر زخم شانههای تو مرهم شود، نشد
انواع سیبهای زمین را گناه کرد
تا بلکه مستحق جهنم شود، نشد
او چند هفته پیش خودش را به دار زد
میخواست از میان شما کم شود، نشد
این روزها برای مسیحی که مرده است
هر کس که خواست حضرت مریم شود، نشد