غزل اول
زمین ز بتکده ها پُر شده است ابراهیم
دوباره دور تفاخر شده است ابراهیم
گرفته هرز تجمل حصار حوصله را
که نان سادگی آجر شده است ابراهیم
دمیده بر ریه ی شهر دود تلخ ریا
و روزگار تظاهر شده است ابراهیم
مذاق اهل محبت در این زمانه ی بد
اسیر طعم تکاثر (۱) شده است ابراهیم
چه زود گم شده در کوچه های عادت، عشق!
زمین دچار تنفر شده است ابراهیم
ببین تو عزّت لات و منات و عزّی را
تبر ز دست تو دلخور شده است ابراهیم
تبر به دوش چرا از سفر نمی آیی
زمین ز بتکده ها پُر شده است ابراهیم!
غزل دوم
عاقد دوباره گفت: وکیلم؟...پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند: رفته گُل...نه...گُلی گُم...دلش گرفت
یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی دردسر نبود
ای کاش نامه، یا خبری، عطر چفیه ای
رویای دخترانه ی او بیشتر نبود
عکس پدر، مقابل آیینه، شمعدان
آن روز، دور سفره به جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت: وکیلم؟...دلش شکست
یعنی به قاب عکس امیدی دگر نبود
او گفت: با اجازه ی بابا بله، بله
مردی که غیر خاطره ای مختصر نبود!